نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»
نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»

 داستان فرشته بیکار

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی

از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها

را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز می‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از

خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند

و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.

مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های

خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.


مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟فرشته

جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده

بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده

فقط کافیست بگویند “خدایا شکر”

لیوان آب و مشکلات زندگی...



استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت.


آن را بالا گرفت که همه ببینند.

 

بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
 

شاگردان جواب دادند 50 گرم.
 

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است


اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را


چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟


 

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
 

استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی

می افتد؟


 

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.

 

حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
 

شاگرد دیگری جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود


عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند


و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

 

استاد گفت: خیلی خوب است.


ولی آیا در این مدت وزن
لیوان تغییرکرده

است؟

 

شاگردان جواب دادند: نه.
 

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟


در عوض من چه باید بکنم؟

 

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
 

استاد گفت: دقیقاً مشکلات زندگی هم مثل همین است


اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید اشکالی ندارد.


اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.


اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلجتان می کنند



و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.


 

فکر کردن به مشکلات زندگی مهم است اما مهمتر آن است


که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید


به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید


هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید


و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشی


که برایتان پیش می آید، برآیید.


 

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین


امروز زمین


بگذاری زندگی همین است.

داستانی آموزنده

مرد درحال تمیز کردن اتومبیل تازه خود بود که متوجه شد پسر۶ ساله اش تکه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد .

مرد با عصبانیت دست کودک را گرفت و چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد بدون اینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود

در بیمارستان کودک به دلیل شکستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .

وقتی کودک پدرخود را دید با چشمانی آکنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من کی دوباره رشد می کنند ؟

مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع کرد به لگد مال کردن ماشین .
و با این عمل کل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی که کودک ایجاد کرده بود خورد که نوشته بود :

( !دوستت دارم پدر )

روز بعد مرد از غصه میمیرد.

عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند .

یادمان باشد چیزها برای استفاده کردن هستند و انسان ها برای دوست داشتن .

مشکل دنیای امروزی این است که انسانها مورد استفاده قرار می گیرند و این درحالی است که چیزها دوست داشته می شوند

داستان یک فرشته


 

  کسانی که سالها پیش صبح خیلی زود از خیابان ظفر گذر می کردند، خانم مسنی را می دیدند که با فولکس قورباغه ایش به سمت بیمارستان علی اصغر میرفت. زنی ساده پوش و زلال که برای من نماد همیشگی عشق ورزی بی دریغ محسوب میشود

 

داستان یک فرشته  

 

پروفسور پروانه وثوق تنها پروفسور بیماریهای خون کودکان در ایران است و بیش از نیم قرن عاشقانه مرهم کودکان سرطانیست. استاد هیچگاه ازدواج نکرده است. شاید او هم همچون مادرترزا و کیرگگور زمانی بر سر دو راهه ی زندگی و عشق ایستاده و عشق را برگزیده باشد

 

سالها قبل زمانی که شنیدم استاد تا کنون حتی یک ریال کارانه بیمارستانی دریافت نمی کند ساعتها بغض در گلویم نشسته بود. تمام درآمد یک پزشک از کارانه ی بیمارستانیش تأمین می شودتا فشاری بر کودکان و خانواده ها یشان نیاید------------------------------------------------------------.                            پروفسور پروانه وثوق هم اکنون رئیس هیات امنا، سرپرست تیم پزشکان و یکی از بانیان بیمارستان فوق تخصصی سرطان کودکان تهران (محک)میباشد -------

همکارانش می گفتند: بارها به ایشان پیشنهاد شده که برای مشاغل تحقیقاتی در ازای دریافت حقوق هنگفت و امکانات دیگر ساکن کشورهای اروپایی و آمریکایی شود. ولی او خدمت رایگان به کودکان سرطانی وطنش را برگزید.

زمانی به پروفسور وثوق گفتم، دیدارتان حسرت نادیدن مادر ترزا را برایم بی رنگ میکند. نمی دانم که شما را مادر ترزای ایران بنامم یا مادر ترزا را پروانه وثوق هند؟ صد حیف که امروز که برای این مطلب در این صفحه در دنیای مجازی به دنبال عکس پروفسور وثوق می گشتم هرچه بیشتر نامش را جستجو می کردم کمتر می یافتم. دنیای مجازی هم خالی از عشقهای واقعی می شود. استاد اکنون دهه ی نهم زندگیش را می گذراند و من چقدر دلم می خواهد که دختران و پسران وطنم تا او زمین و زمانمان را معطرمی کن ،از پرفسور بیاموزند و او را بشناسند.

 

این شیر زنان و دهها شیر زن دیگر که گمنام در نزدیکی مان می زیند عاشقانی بی همتایند، بیشتر بشناسیمشان...

زندگی عشقی پر مخاطره است،گاه باید قمارش کرد(مادر ترزا)...

یه سوال علمی شرعی اجتماعی

دوستای گلم یه سوال علمی شرعی اجتماعی برام پیش اومده امروز با دوست دخترم بیرون بودم،تا رسیدم خونه دست کردم تو جیبم دیدم گوشیم نیست!
! 
زنگ زدم کسی جواب نداد

مسیری رو که پیاده اومده بودم برگشتم، نبود منم جوگیر!!!  گفتم

!!!خدایا اگه پیدا بشه یه گوسفند میکشم

خلاصه با حال و روز داغون برگشتم خونه، زنگ زدم به دوست دخترم گفتم: ... عزیزم من گوشیم گم شده، اگه زنگ زدی یا اس.ام.اس دادی جواب ندادم نگران نشو

گفت نه عزیزم من نگران نشدم

چون گوشیتو توی ماشین من جا گذاشتی. ولی نیوشا جون و مهسا جون و عسل جون تا حالا کلی اس.ام.اس دادن و یک بند هم دارن زنگ میزنن!فکر کنم اونا خیلی نگرانت شدن.

گوشیتو میندازم تو سطل آشغالِ کنارِ درِ ورودیِ همون پارکِ خراب شده ای که با توی عوضی توش آشنا شدم. دیگه هم به من زنگ نزن

...! باااای هانــــــی

حالا یه سوال: من الان باید گوسفند بکشم یا نباید بکشم؟؟؟