قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض
صحبت از خاطره ایست که نشسته لب حوض
یک طرف خاطره ها!
یک طرف پنجره ها!
در همه آوازها! حرف آخر زیباست!
آخرین حرف تو چیست که به آن تکیه کنم؟
حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست

سایت دیلی میل در خبری نوشت: این دختر فرانسوی، ده سال نخست زندگی خود را با حیوانات وحشی و در جنگل های آفریقا بزرگ شده است.
این دختر اکنون ۲۳ سال دارد و در فرانسه زندگی می کند. این تصاویر که برای
اولین بار انتشار یافته است نشان دهنده این است که این دختر ۱۰ سال اول
زندگی خود را در کنار حیوانات وحشی و در جنگل و صحراهای آفریقا بزرگ شده
است.










بر اساس قانونی در هند فروش اسید به دلیل افزایش حملات ظالمانه ممنوع شده است. مگر در مواردی که دارای مجوز سمی از نهادهای ذی ربط برای شرکت های تولید کننده مواد پاک کننده صادر شده باشد.

در حالی که خطرناک ترین اسیدها به راحتی در اختیار فرصت طلبان درحمله به قربانیان خود قرار می گیرد اعتراضهای گسترده ای با حمایت (NGO) برای ممنوع کردن فروش آزاد اسیدهای خطرناک برای حفظ جان انسانها در سراسر جهان به ویژه هند صورت گرفت.
بر اساس گزارش NGO هر ساله در سراسر جهان ۱۵۰۰ مورد حمله با اسید گزارش می شود که تنها چند تن از مجرمان و عاملان این جنایت هولناک دستگیر می شوند.
هندوستان بزرگترین کشوری است که با حمله اسید قربانیان بی شماری برجای گذاشته است اما از گزارش آمار دقیق امتناع می کند.

این در حالی است که پلیس با وجود شناسایی مجرمان و دستگیر کردن آنها تنها به یک ماه حبس و یا پرداخت جریمه نقدی ناچیز رضایت می دهد و آنان را آزاد می کند.
قربانیان اسید پاشی در هند که تنها تصاویر تعدادی از آنان در یک خبر گزاری منتشر شده در تجمع خود از دولت خواستار ممنوع کردن فروش آزاد اسیدهای مهلک را شدند.
| Click this bar to view the full image. |

بنا به درخواست این گروه دولت با ممنوع کردن فروش اسید به صورت آزاد برای کنترل این محلات قانون فروش اسیدهای مهلک را تنها با داشتن مجوز رسمی تصویب و فروش آزاد آن را به هر نحوی غیر قانونی اعلام کرد.


مدل جدید ناخن














زیباترین مدل های ناخن۲۰۱۳















مدل آرایش چشم












مدل جدید آرایش چشم و ابرو




مدل آرایش فانتزی چشم





آرایش چشم و ابرو جدید

زندگی کردن مثل دوچرخه سواری است.آدم نمی افتد,مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.
اوایل خدا را فقط یک ناظر می دیدم چیزی شبیه قاضی دادگاه که همه عیب و ایراد هایم را ثبت می کند تا بعدا آنها را به رخر بکشد.
به این ترتیب خداوند می خواست به من بفهماند که من لایق بهشتم یا سزاوار جهنم او همیشه حضور داشت ولی نه مثل خدا که مثل ماموران دولتی .
ولی بعدهل,این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعی بود که حس کردم زندگی کردن مثل دوچرخه سواری است ,آن هم دوچرخه سواری در یک جاده نا هموار!
اما خوبیش به این بود که خدا با من همراه بود وپشت سر من رکاب می زد.
یادم نمی آید کی بود که به من گفت :جاهایمان را عوض کنیم ,ولی هر چه بود از آن موقع به بعد, اوضاع مثل سابق نبود.
خدا با من همراه بود ومن پشت سراو رکاب میزدم.
حالا دیگر زندگی کردن در کنار یک قدرت مطلق ,هیجان عجیبی داشت.
آن روزها که من رکاب میزدم و او کمکم می کرد, تقریبا راه را می دانستم,اما رکاب زدن دائمی ,در جاده ی قابل پیش بینی کسلم می کرد,چون همیشه کوتاه ترین فاصله ها رو پیدا می کردم.
او مسیر های دلپذیر و مبانبر های اصلی را در کوه ها و لبه پرتگاه ها می شناخت و از این گذشته می توانست با حداکثر سرعت براند .
او مرا در جاده های خطر ناک و صعب العبور ,اما بسیار زیبا و با شکوه به پیش می برد و من غرق سعادت می شدم.
گاهی نگران می شدم و می پرسیدم, داری منو کجا می بری؟
او می خندید و جوابم را نمی داد.ومن حس می کردم کم کم به او اعتماد می کنم.
بزودی زندگی کسالت بارم را فراموش کردم و وارد دنیای پر از ماجرا های رنگارنگ شدم.
هنگامی که می گفتم (دارم می ترسم) بر می گشت و دستم را می گرفت.
او مرا به آدم های معرفی کرد که هدایای را به من می دادندکه به آنها نیاز داشتم.
هدایای چون عشق,بخشش,شفا , شادمانی, آنها به من توشه سفر می دانند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم.
سفر ما , سفر من وخدا
وما باز رفتیم و رفتیم.
حالا هدیه ها خیلی زیاد شده بودند , خداوند گفت: همه شان را ببخش .بار زیادی هستند . خیلی سنگین اند . و من همین کار را کردم .
و متوجه شدم که در بخشیدن است که دریافت می کنم .
حالا دیگر بارمان سبک شده بود .
او همهرمز و راز دوچرخه سواری را بلد بود . او می دانست چطور از پیچ های خطر ناک بگذرد, از جا های مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد پرواز کند.
من یاد گرفتم چشم هایم را ببندم و در عجیب ترین جاها شبیه به او رکاب بزنم .
این طوری وقتی چشم هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت می بردم و وقتی چشم هایم را می بستم نسیم خنکی صورتم را نوازش می داد .
هر وقت در زندگی احساس می کنم که دیگر نمی توانم ادامه بدهم او لبخند می زند و فقط می گوید :
(( رکاب بزن ))