
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
سینه گو شعله آتشکده فارس بکش
دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر
دولت پیر مغان باد که باقی سهل است
دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
مزد اگر میطلبی طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش میگفت به مژگان درازت بکشم
یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر
حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
برو از درگهش این ناله و فریاد ببر


لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است.
خاکستر لیلی هم دارد می سوزد، امانتی ات را پس می گیری؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گیرم.
لیلی گفت: کاش مادر می شدم، مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا گفت: مادری بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بی بهانه عاشقی، تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد، ساده، بی تاب، بی تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می میری...
لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است، مرگ من، مرگ مجنون،
پایان قصه ام را عوض می کنی؟
خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست؛
دریا تشنگی است و من آبم، تشنگی و آب. پایانی از این قشنگتر بلدی؟
لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد.
خدا خندید.
” سارا عزیزم ، عصر امروز به خانه ی تو می ایم تا تو را ملاقات کنم .
با عشق ، خدا ”
سارا همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت .
با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند ؟
او که آدم مهمی نبود . در همین فکرها بود که ناگهان
کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت :
من که چیزی برای پذیرایی ندارم !
پس نگاهی به کیف پولش انداخت .
او فقط هزار دلار داشت !
با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی
و دو بطری شیر خرید .
وقتی از فروشگاه بیرون آمد ، برف به شدت
در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد
و عصرانه را حاضر کند . در راه برگشت ،
زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند .
مرد فقیر به سارا گفت : ” خانم ، ما خانه و پولی نداریم .
بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. ایا امکان دارد به ما کمکی کنید ؟ ”
سارا جواب داد : “متاسفم ، من دیگر پولی ندارم
و این نانها هم برای مهمانم خریده ام . ”
مرد گفت : ” بسیار خوب خانم ، متشکرم ” و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت
و به حرکت ادامه دادند . . .
همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن یودند
، سارا درد شدیدی را در قلبش احساس کرد .
به سرعت دنبال آنها دوید : ” آقا خواهش می کنم صبرکنید
” ، وقتی سارابه زن و مرد فقیر رسید ، سبد غذا را به آنها داد
و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت
.
مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد .
وقتی سارا به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد
چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید
و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت .
همان طور که در را باز کرد ، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید .
نامه را برداشت و باز کرد :
” سارا عزیز ، از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم .
با عشق ، خدا “