سلام.
چیزی که منو وادار به نوشتن این مقاله کرد واقعیت تلخیه که مدت هاست گریبانگیر مردم ما شده! زیاد بلد نیستم بنویسم اما بذارید از اونجایی شروع کنم که من به عنوان یه فرد شهرستانی که تا امروز کم و بیش از واقعیت های وحشتناک کشورم و جامعه ام بی خبر بودم صحنه ای بسیار تلخ رو مشاهده کردم. حدود دو سال پیش یکی از بستگان نزدیکم بعد از سال ها زندگی در تهران و بعد از اینکه سال ها خانواده ازش بی خبر بودن به زادگاهش برگشت نه اینکه فکر کنید خانواده اونو رها کرده بود نه, این همسرش بود که هرگونه ارتباط رو قطع کرده بود و حتی ما آدرسی ازش نداشتیم همه از اومدنش خوشحال بودن تصویری که از اون در ذهن ما نقش بسته بود مربوط میشد به 10 -15 سال پیش وقتی برای ادامه تحصیل در رشته پزشکی به تهران میرفت, یک جوان بلند بالا, خوش تیپ, زیبا کمی تپل خوش خنده و خوش برخورد بود کسی که علاقه وصف ناپذیری به بهترین غذا ها داشت و البته نمیشه انکار کرد که کمی هم تنبل بود!!! اون روز ها ما فکر میکردیم وقتی برگرده تبدیل به شخص مهمی شده یک پزشک با بهترین زندگی و بسیار ثروت مند با یک زن متین و بچه هایی بسیار دوست داشتنی..... اما وقتی با واقعیت تلخ مواجه شدم که برای یک لحظه از اتاق بیرون اومد تا بره دست شویی!!! اون موجودی که در برابرم روی دو پا حرکت میکرد کمترین شباهتی به تصورات من نداشت یعنی انقدر بد بود؟ یک تکه چوب خشک سوخته که لباس پوشیده بود داشت راه میرفت!!!!!باورم نمیشد اشک تو چشمام حلقه زد!با دخترش اومده بود, سه روز و سه شب رانندگی کرده بود تا به اینجا برسه درحالی که این مسیرو 8 ساعته هم میشد طی کرد! انگار که جونشو برداشته بود و با اون حالش فرار کرده بود. چیزی نمیفهمید فقط میگفت نذارید من برگردم نذارید همسرم بفهمه اگه زنگ زد بگید مرده! یک هفته تمام خوابید تا حالش جا اومد هیچ وقت به طور واضح نگفت چه اتفاقی افتاده اما ما باید میفهمیدیم شروع کردیم به پرس و جو از دوستانش. داستان تا حدودی روشن شد.... درسش رو نیمه کاره رها کرده بود 24 ساعته تو کلینیک های شبانه روزی کار میکرده تا خرج مواد پدرخونده زنش و عیاشی های زنش رو بده وبرای اینکه بتونه کار کنه به سمت تریاک کشیده شده بود خلاصه اون چیزی که خودشو به خونه پدریش رسونده بود یه جنازه به تمام معنا بود تو این مدت خیلی اتفاق ها افتاد که مجال گفتن همه اون ها تو این مقاله وجود نداره سرتونو درد نیارم کلی تلاش کردیم تا زنش بیاد و اینجا با هم سرو سامونی به زندگیشون بدن غافل از اینکه عامل اصلی به گند کشیده شدن زندگیش همون زنش بود.ازدواجی که تو خیابون و بدون مشورت با خانواده و با نارضایتی مادر شروع میشه عاقبتی بهتر از این نداره نکته مهمی که خیلی هامون فراموش کردیم.....شوهری که نابود شده بود زنی که صبح تا شب بیرون از خونه معلوم نبود چه کار میکرد و بچه ای که معلوم نبود اصلا مدرسه رفته یا نه شب تا صبح, صبح تا شب تنها تو خونه با یه هم بازی به اسم ژانتی, یه سگ!!! یه بچه 9 ساله از سگ چه تربیتی میتونه بگیره جز اینکه رو فرش مدفوع کنه؟؟!!! این خانواده و خیلی از خانواده های کشور من مدرنیسم و زندگی اروپایی رو فقط در برهنه بودن (دختر بچه تو چله زمستون و سرمای استخون سوز اینجا با تاب و شلوارک میگشت که چی؟ من از حجاب بدم میاد!!!) خوردن قهوه و بیسکوییت به جای غذا!! و نگه داشتن سگ و گربه میدونن (پول نداشتن شکم خودشونو سیر کنن اون وقت 6 تا گربه رو نگه میداشتن و غذا میدادن) این یه معضل نیست این یه فاجعه است که به جون جامعه افتاده چرا ما از فرهنگ غربی فقط خوردن قهوه و لخت شدن و سگ نگه داشتن رو فهمیدیم چرا احترام به حقوق همدیگه رو ندیدیم؟چرا احترام به قانون رو ندیدیم؟چرا رعایت حقوق شهروندی رو ندیدیم؟ چیزی که ما ندیدیم فقط احترام بود احترام به انسان, محیط زیست,حیوانات, فرهنگ و اعتقادات دیگران, وقت, دانش, هنر ..... و حتی احترام به خود...... اساسا چرا فرهنگ غربی؟ مگه فرهنگ اصیل خودمون چشه؟ هستند کسانی که هر اتفاقی رو به گردن حکومت میندازن اما آیا واقعا حکومت مسئول همه این فضاحت هاست؟ ما هیچ نقشی نداشتیم؟ اینکه ما برای رسیدن به اهدافمون حاضریم هر چیزی رو قربانی کنیم از انسان ها گرفته تا محیط زیست و حیوانات و الی ماشاالله مقصر کیه؟ تنها چیزی که میدونم اینه که این راهی که ما میریم به ترکستان است
![]()
دختر و پیرمرد
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!
![]()
وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...
وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی
وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..
صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و
گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه
وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری
.بعد از کارت زود بیا خونه
وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری
تو درسها به بچه مون کمک کنی
وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی
بهم نکاه کردی و خندیدی وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی... وقتی
که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون
نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی
رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود
وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..
نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد
اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری