نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»
نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نخستین جمله مرد زنده شده پس از اعدام

«خدا را شکر. خیلی سخت ‌بود.» این اولین جمله‌ای است که اعدامی زنده‌‌شده بجنوردی بعد از اینکه قدرت تکلمش را پیدا کرد به زبان آورد.

روزنامه شرق: «خدا را شکر. خیلی سخت ‌بود.» این اولین جمله‌ای است که اعدامی زنده‌‌شده بجنوردی بعد از اینکه قدرت تکلمش را پیدا کرد به زبان آورد.

 علیرضا - اعدامی زنده‌ شده - چهار روز پیش توانست برای اولین‌بار از زمان اجرای حکم با اعضای خانواده‌اش ملاقات کند. آنطور که خانواده علیرضا نقل کرده‌اند او بعد از اینکه بچه‌هایش را دید هر سه آنها را در آغوش گرفت و گریه کرد.  برادر علیرضا که پیش از این در گفت‌وگو با «شرق» گفته بود آمادگی ملاقات با برادرش را ندارد، سرانجام همراه همسر و فرزندان برادرش به ملاقات وی رفت.

او در این‌باره به خبرنگار ما گفت: «بالاخره شرایط روحی برادرم و خانواده به حدی رسید که توانستیم او را ببینیم و با هم صحبت کنیم. لحظه بسیار سختی‌ بود. دست و پایم می‌لرزید، نمی‌توانستم جلو بروم وقتی ما را دید گریه کرد. البته اول بچه‌ها و همسرش به دیدارش رفتند، علیرضا آغوشش را باز کرد و بچه‌ها را بغل کرد و گریست. او فقط خدا را شکر می‌کرد. وقتی که ما بالای سرش رفتیم بعد از اینکه همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریه کردیم چیزی نپرسیدم، می‌ترسیدم از او بپرسم چه شده است اما خودش گفت خیلی سخت بود، مرتب می‌گفت خدا را شکر. خیلی سخت گذشت.»

 او درباره وضعیت جسمی برادرش نیز گفت: وضعیت جسمانی‌اش خیلی خوب است. راه می‌رود. غذا می‌خورد و کارهای شخصی‌اش را خودش انجام می‌دهد. می‌تواند صحبت هم بکند اما به خاطر فشاری که به حنجره‌‌اش وارد شده هنوز صدایش خوب نشده و مثل آدم سرماخورده که صدایش گرفته، صحبت می‌کند. دکترها گفته‌اند به خاطر حنجره‌اش بهتر است زیاد صحبت نکند، با این حال وقتی بچه‌هایش را دید آنقدر هیجان‌زده شد که نتوانست آرام بگیرد و بارها آنها را بوسید و خدا را شکر کرد. هنوز شوکه‌ است و نتوانسته صحنه اعدام را فراموش کند.  علیرضا، مرد 37ساله به جرم قاچاق و نگهداری نزدیک به یک کیلوگرم شیشه از سوی دادگاه انقلاب به اعدام محکوم شده‌ بود.

به گفته وکیل متهم پرونده، قبلا پرونده با درخواست قاضی صادر‌کننده حکم دوبار به کمیسیون عفو و بخشودگی فرستاده شده بود ‌اما به دلیل سوابق متهم هر دوبار درخواست بخشش رد شده‌ بود. متهم یک ماه قبل پای چوبه ‌دار رفت و حکم صادره اجرا شد اما ساعاتی بعد، یکی از ماموران سردخانه متوجه‌ صدایی از داخل یکی از کشوها شد و به سمت آن رفت. او وقتی کشو را بیرون کشید کاور بخار گرفته حاوی جسد علیرضا را دید و متوجه زنده‌ بودن او شد. با انتقال علیرضا به بخش مراقبت‌های ویژه پیگیری‌های پزشکی در مورد او انجام شد و وی اکنون سلامتش را بازیافته است.

در این مدت واکنش‌های متفاوتی درباره پرونده علیرضا وجود داشت تا اینکه رییس قوه‌قضاییه اعلام کرد هرچند به لحاظ قانونی او باید اعدام شود اما به لحاظ عاطفی اجرای دوباره حکم درست نیست بنابراین متهم می‌تواند مشمول یک درجه عفو شود.  در حال حاضر علیرضا همچنان در بیمارستان به سر می‌برد و روند درمان او ادامه دارد. این مرد بعد از بهبود به زندان منتقل خواهد شد.  این در حالی است که وکیل‌مدافع علیرضا از ارسال درخواست عفو موکلش به کمیسیون عفو و بخشودگی استان خراسان‌شمالی خبر داد.

 وی در این خصوص به خبرنگار ما گفت: درخواست عفو از سوی من به‌عنوان وکیل علیرضا و همچنین از طرف خانواده‌اش برای بخشش او به کمیسیون عفو و بخشودگی استان خراسان‌شمالی فرستاده ‌شده است. اگر کمیسیون استان با این درخواست موافقت کند پرونده برای اظهارنظر به کمیسیون عفو و بخشودگی قوه‌قضاییه در تهران فرستاده‌ خواهد شد و در صورت موافقت آنها رای بر بخشودگی صادر می‌شود.

حمیدی در پاسخ به این سوال که چند درجه تخفیف به علیرضا داده خواهد شد، گفت: این مساله‌ای است که کمیسیون باید در مورد آن تصمیم بگیرد. من به‌عنوان وکیلش به لحاظ قانونی می‌توانم درخواست عفو را ارایه دهم که این کار نیز انجام شده است و با توجه به مساعدت مسوولان قضایی استان و گفته‌های رییس قوه‌قضاییه در این خصوص به نظر می‌رسد درخواست عفو مورد قبول واقع‌شود.

 این وکیل دادگستری درخصوص دیدار با موکلش گفت: با کمک و مساعدت فراوانی که دادگستری و دادستانی بجنورد کردند شرایط برای ملاقات من با موکلم فراهم شد و چند روز قبل او را دیدم، وضعیت جسمانی و روحی‌اش خوب است. او به‌شدت از کاری که کرده پشیمان است و به نظر می‌رسد تنبیه ‌شده است. از علیرضا به خوبی در بیمارستان نگهداری می‌شود و مسوولان بیمارستان و دادستانی کمال توجه را درخصوص وی دارند.

فاجعه توهم مدرنیسم

سلام.

چیزی که منو وادار به نوشتن این مقاله کرد واقعیت تلخیه که مدت هاست گریبانگیر مردم ما شده!  زیاد بلد نیستم بنویسم اما بذارید از اونجایی شروع کنم که من به عنوان یه فرد شهرستانی که تا امروز کم و بیش از واقعیت های وحشتناک کشورم و جامعه ام بی خبر بودم صحنه ای بسیار تلخ رو مشاهده کردم. حدود دو سال پیش یکی از بستگان نزدیکم بعد از سال ها زندگی در تهران و بعد از اینکه سال ها خانواده ازش بی خبر بودن به زادگاهش برگشت نه اینکه فکر کنید خانواده اونو رها کرده بود نه, این همسرش بود که هرگونه ارتباط رو قطع کرده بود و حتی ما آدرسی ازش نداشتیم همه از اومدنش خوشحال بودن تصویری که از اون در ذهن ما نقش بسته بود مربوط میشد به 10 -15 سال پیش وقتی برای ادامه تحصیل در رشته پزشکی به تهران میرفت, یک جوان بلند بالا, خوش تیپ, زیبا کمی تپل خوش خنده و خوش برخورد بود کسی که علاقه وصف ناپذیری به بهترین غذا ها داشت و البته نمیشه انکار کرد که کمی هم تنبل بود!!! اون روز ها ما فکر میکردیم وقتی برگرده تبدیل به شخص مهمی شده یک پزشک با بهترین زندگی و بسیار ثروت مند با یک زن متین و بچه هایی بسیار دوست داشتنی..... اما وقتی با واقعیت تلخ مواجه شدم که برای یک لحظه از اتاق بیرون اومد تا بره دست شویی!!! اون موجودی که در برابرم روی دو پا حرکت میکرد کمترین شباهتی به تصورات من نداشت یعنی انقدر بد بود؟ یک تکه چوب خشک سوخته که لباس پوشیده بود داشت راه میرفت!!!!!باورم نمیشد اشک تو چشمام حلقه زد!با دخترش اومده بود,  سه روز و سه شب رانندگی کرده بود تا به اینجا برسه درحالی که این مسیرو 8 ساعته هم میشد طی کرد! انگار که جونشو برداشته بود و با اون حالش فرار کرده بود. چیزی نمیفهمید فقط میگفت نذارید من برگردم نذارید همسرم بفهمه اگه زنگ زد بگید مرده! یک هفته تمام خوابید تا حالش جا اومد هیچ وقت به طور واضح نگفت چه اتفاقی افتاده اما ما باید میفهمیدیم شروع کردیم به پرس و جو از دوستانش. داستان تا حدودی روشن شد.... درسش رو نیمه کاره رها کرده بود 24 ساعته تو کلینیک های شبانه روزی کار میکرده تا خرج مواد پدرخونده زنش و عیاشی های زنش رو بده وبرای اینکه بتونه کار کنه به سمت تریاک کشیده شده بود خلاصه اون چیزی که خودشو به خونه پدریش رسونده بود یه جنازه به تمام معنا بود تو این مدت خیلی اتفاق ها افتاد که مجال گفتن همه اون ها تو این مقاله وجود نداره سرتونو درد نیارم کلی تلاش کردیم تا زنش بیاد و اینجا با هم سرو سامونی به زندگیشون بدن غافل از اینکه عامل اصلی به گند کشیده شدن زندگیش همون زنش بود.ازدواجی که تو خیابون و بدون مشورت با خانواده و با نارضایتی مادر شروع میشه عاقبتی بهتر از این نداره نکته مهمی که خیلی هامون فراموش کردیم.....شوهری که نابود شده بود زنی که صبح تا شب بیرون از خونه معلوم نبود چه کار میکرد و بچه ای که معلوم نبود اصلا مدرسه رفته یا نه شب تا صبح, صبح تا شب تنها تو خونه با یه هم بازی به اسم ژانتی, یه سگ!!! یه بچه 9 ساله از سگ چه تربیتی میتونه بگیره جز اینکه رو فرش مدفوع کنه؟؟!!! این خانواده و خیلی از خانواده های کشور من مدرنیسم و زندگی اروپایی رو فقط در برهنه بودن (دختر بچه تو چله زمستون و سرمای استخون سوز اینجا با تاب و شلوارک میگشت که چی؟ من از حجاب بدم میاد!!!) خوردن قهوه و بیسکوییت به جای غذا!! و نگه داشتن سگ و گربه میدونن (پول نداشتن شکم خودشونو سیر کنن اون وقت 6 تا گربه رو نگه میداشتن و غذا میدادن) این یه معضل نیست این یه فاجعه است که به جون جامعه افتاده چرا ما از فرهنگ غربی فقط خوردن قهوه و لخت شدن و سگ نگه داشتن رو فهمیدیم  چرا احترام به حقوق همدیگه رو ندیدیم؟چرا احترام به قانون رو ندیدیم؟چرا رعایت حقوق شهروندی رو ندیدیم؟ چیزی که ما ندیدیم فقط احترام بود احترام به انسان, محیط زیست,حیوانات, فرهنگ و اعتقادات دیگران, وقت, دانش, هنر ..... و حتی احترام به خود...... اساسا چرا فرهنگ غربی؟ مگه فرهنگ اصیل خودمون چشه؟ هستند کسانی که هر اتفاقی رو به گردن حکومت میندازن اما آیا واقعا حکومت مسئول همه این فضاحت هاست؟ ما هیچ نقشی نداشتیم؟ اینکه ما برای رسیدن به اهدافمون حاضریم هر چیزی رو قربانی کنیم از انسان ها گرفته تا محیط زیست و حیوانات و الی ماشاالله مقصر کیه؟ تنها چیزی که میدونم اینه که این راهی که ما میریم به ترکستان است


هدف، مستقیم ترین خط


زنگ ورزش بود و بچه ها ناراحت!
آخه حالا که برف اومده و نمی شه توی حیاط ورزش کرد ، چکار کنیم؟
معلم فکری کرد و گفت :
بچه ها بیاید یه مسابقه بدیم.
می خوام یکی یکی روی برف های حیاط ، مستقیم راه برید تا به دیوار روبرو برسید
برنده کسی می شه که مستقیم ترین خط رو با قدم هاش ایجاد کنه
بچه ها با خنده و هیجان و به نوبت روی برف ها حرکت می کردند
آخرین نفر که به دیوار رسید ، معلم خواست تا همه بالای سکو بیان و با دقت به خط ها نگاه کنند
تقریبا همه مسیرهای طی شده منحنی و کج بودند
و فقط یه رد پا بود که خیلی صاف و مستقیم تا دیوار امتداد داشت
بچه ها با تعجب از دوست شون پرسیدند ، آخه چجوری این کار رو کردی؟
اون لبخندی زد و گفت خیلی ساده!
به نوشته روی دیوار روبروئی دقت کنید
من یه کلمه رو انتخاب کردم و به یکی از نقطه هاش خیره شدم و به سمتش رفتم
عزیزم دلم تا حالا هدفی رو توی زندگیت انتخاب کردی؟
تا بتونی بهش زل بزنی و صاف صاف به سمتش حرکت کنی
تا با قدم هات بهترین خط رو روی زمین زندگیت رسم کنی
نکنه یه روز که پشت سرمون رو نگاه می کنیم
کلی خط منحنی ببینیم و کج و شکسته
باید زودتر دست به کار بشیم
مگه نه؟
نکته: ما از خداییم و به سوی او با می گردیم ، بله دین به زندگی جه توهدف و معنا می دهد. همه کارها و فعالیت های ما یک سمت و سو پیدا می کند و آن خدایی شدن.

اسکندر


می گویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود می پرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر می فهمند حکومت کنم؟

یکی از مشاوران می گوید :
کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند.

اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران پاسخ میدهد:
نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمی فهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار و آنها که می فهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار.

بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت.
فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد.


نویسنده: نادرحبیب الهی، ارسال شده در جمعه 1 آذر 1392 ساعت 4:02 بعد از ظهر، 6 بار مشاهده شده، 0 نظر، موضوعات: حکایات،حوادث،کلام بزرگان و... ، pdf - اسکندر  print - اسکندر  ادامه مطلب ...


نفس عشق ( داستانی کوتاه و عاشقانه )


تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

دختر و پیرمرد
فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
-
غمگینی؟
- نه .
-
مطمئنی ؟
- نه .
-
چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
-
چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
-
قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
-
ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
-
راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!





وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...
وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی
وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..
صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و
گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه
وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری
.بعد از کارت زود بیا خونه
وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری
تو درسها به بچه مون کمک کنی
وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی
بهم نکاه کردی و خندیدی وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی... وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود
وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..
نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد
اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری



نویسنده: نادرحبیب الهی، ارسال شده در جمعه 1 آذر 1392 ساعت 4:02 بعد از ظهر، 6 بار مشاهده شده، 0 نظر، موضوعات: حکایات،حوادث،کلام بزرگان و... ، pdf - نفس عشق ( داستانی کوتاه و عاشقانه )  print - نفس عشق ( داستانی کوتاه و عاشقانه )  ادامه مطلب ...


راز نابخردی مسلمانان

 

خواجه نصیرالدین، دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد، مرا درسی آموخت که همه ی درس
بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر مینماید و آن این است:

در بغداد هر روز بسیار خبرها میرسید از دزدی، قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که
همه از جانب مسلمانان بود.

روزی خواجه نصیرالدین مرا گفت میدانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه میکنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگ منش میدانند؟

من بدو گفتم: بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانستهای را بدانم.

خواجه نصیرالدین فرمود: من بسیار سفرها کردهام و از شرق تا غرب عالم، دینها و آیینها از بودا در مشرق تا مانی ایرانی در باخترزمین که همانا پیروانشان چه نیکو میزیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند.
آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی میدانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد.

اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ؟
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی میدهند، آن فرمان اما و اگر دارد , در اسلام تو را میگویند:

دروغ نگو.... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست.

غیبت مکن... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست.

قتل مکن... اما قتل نامسلمان را باکی نیست.

تجاوز مکن... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست..

 و این اماها مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان میداند و اجازه هر پستی را به خود میدهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند.

و راز نابخردی مسلمانان در همین است، ای شیخ

حکمت محروم بودن از....

اى مفضل ! در حال کسى که از داشتن دیده محروم است اندیشه کن. بنگر که چگونه در کارش نارسایى پدید مى آید. این شخص قدمگاهش را نمى شناسد، مقابلش را نمى بیند، رنگها را از هم باز نمى شناسد، زشت و زیبا را تفاوت نمى دهد. اگر ناگاه بر گودالى مشرف شود آن را نمى بیند. اگر دشمنى به او هجوم برد نمى شناسدش . به درستى توان کتابت و تجارت و صیاغت (زرگرى، ریخته گرى ) ندارد. تا جایى که اگر از ذهن و اندیشه برخوردار نباشد همانند یک سنگ در حال سقوط است .
همچنین کسى که نمى شنود، نارسایى بسیار در کارش پدید مى آید. روح و لذت گفت و شنود و محاوره را از دست مى دهد. از نغمه هاى دلربا و الحان راحت افزا محروم است. براى مردم گفتگو با او بسیار دشوار و ملال آور مى شود. مانند یک غایب و مرده بدرستى از اخبار مردم دیگر آگاه نمى شود در حالى که همه چیز را مشاهده مى کند و زنده است .
اما اگر عقل و اندیشه نداشته باشد، به حیوان مى ماند و چه بسا بسیارى از مصالح حیوانات را نداند و نتواند (؛ زیرا حیوانات از سر غریزه کارهاى شگفتى مى کنند). آیا نمى بینى که چگونه براى انسان اعضا، عقل و دیگر ویژگیها آفریده شد تا با نبود و یا ناقص بودن آنها دشوارى در کارش رخ ندهد و آفرینش او تمام و کامل باشد. چرا چنین شد؟ آیا این جز بیانگر خلقتى حکیمانه و عالمانه نیست ؟
مفضل مى گوید: عرض کردم : پس از چه روى برخى از مردم شمارى از این اعضا را ندارند و به خاطر آن در دشواریهایى که فرمودید مى افتند؟
فرمود: این امر گاه براى آن است که شخص مبتلا، تأدیب شود و نیز دیگران از آن، درس عبرت بگیرند. چنانکه گاه پادشاهان مردم را به خاطر این اهداف تأدیب مى کنند، بى شک این اعمال آنان، گاه پسندیده و تدبیرى نیکوست .
همچنین کسانى که دچار این بلاها مى شوند اگر (بى شکیب نباشند و) خداى را سپاس گویند و به درگاهش انابه کنند، پس از مرگ از پاداش ‍ عظیم و بسیار بهره مند مى گردند تا جایى که اگر پس از مرگ اختیار داشته باشند چنین مى خواهند که بار دیگر در بلاها درافتند و از پاداش و اجر الهى سود ببرند. [1]


پی نوشت :

[1] . رک: کتاب توحید مفضل ازامام صادق (ع)، نشر جمال، قم. توحید مفضل (شگفتی های آفرینش)،مفضل بن عمرترجمه : نجفعلی میرزایی