نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»
نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»

تست روانشناسی بسیار جالب


تصور کنید در بیابان خشک و بی پایانی در حال راه رفتن هستید خسته،

گرسنه، تشنه،پس از 5 ساعت پیاده روی......

ناگهان ساختمان مجلل و با شکوهی در جلوی شما ظاهر می شود.

 

1.ساختمانی که جلوی شما ظاهر شده است چیست؟

الف-یک قصر

ب- یک موزه

ج-یک هتل

د-یک بنای مذهبی (مسجد - کلیسا و ...)

 

2.شما از چه طریقی وارد ساختمان می شوید؟

الف-پنجره

ب- در

ج- بالکن

د- تونل زیر زمینی

 

وقتی وارد ساختمان شدید آن را بسیار مجلل و باشکوه می یابید......

ناگهان صدای در زدن می شنوید...در را باز می کنید و کسی را می بینید

که واقعاً می خواستید با او باشید

 

3. آن شخص کیست؟

به گشتن ادامه می دهید...پلکانی را می بینید که به طبقه بالا می رود.

 

4.مارپیچی است یا مستقیم؟

از پلکان بالا می رویم تعداد پله ها را می شمارید.

 

5.چند پله بود؟(هر عددی از یک تا بی نهایت)

بعد وارد اتاقی می شوید..........

 

6.دلتان می خواهد این اتاق چقدر بزرگ باشد؟

الف-به اندازه یک آکواریوم

ب-به اندازه یک اتاق معمولی

ج-به اندازه یک جنگل

د-به اندازه اقیانوس آرام

 

7.دلتان می خواهد رنگ دیوار اتاق چه باشد؟

الف-قرمز

ب-سیاه و سفید

ج- ارغوانی

د-زرد یا پرتقالی

و-رنگ های رنگین کمان

 

یک میز جلوی شما ظاهر می شود...

8.آیا گرد- مربع- مثلث یا بدون شکل خاصی است؟

و ظرفی با 5 میوه روی آن قرار دارد: گیلاس- سیب- کیوی- طالبی-هندوانه

 

9.یک میوه را انتخاب کنید.......

میوه ای که انتخاب کرده اید شما را به یاد این شخص می اندازد...

10...نام او را بنویسید.

 

11.شما میوه را برمی دارید و.........

الف-بلافاصله آن را می خورید.

ب- قسمت کرم خورده را می برید و قسمت سالمش را می خورید.

ج-آن را می برید و داخلش را می بینید که کرم خورده است و....

بعد به خوردنش ادامه می دهید

د-اگر کرم خورده باشد تمامش را دور می اندازید

 

از آن ساختمان خارج می شوید و 5 حیوان را می بینید.

موش- آهو- اسب- دلفین- فیل

12.این حیوانت را به ترتیب اولویت که برایتان دارند رده بندی کنید..

 







کمی فکرکنید بعد به ادامه مطلب درپایین صفحه مراجعه کنید...







نتیجه تست روانشناسی:

 





1.نشان دهنده چیزی است که شما بیشتر از بقیه چیزها دنبال آن هستید.

قصر:ثروت

موزه:حرفه و شغل

هتل:خانه و عشق

مکان مذهبی:اعتقادات یا زمینه رشد روحی و روانی شماست

 

2.نشان دهنده نوع زندگی است که به دنبال آن هستید.

پنجره: زندگی سرشار از رویدادهای پیش بینی نشده و شگفت انگیز

در: زندگی آرام و امن

بالکن: زندگی مسالمت جویانه و عاشقانه

تونل زیر زمینی: زندگی خطرناک ولی معنی دار پر از تجربه های متفاوت

 

3.فردی که پشت در می بینید همان کسی است که شما در رویارویی

با مشکلات زندگی می توانید کاملاً به او اعتماد کنید.

 

4.پلکان نشانه زندگی عشقی شماست پیچ در پیچ ولی زیبا

مستقیم معمولی ولی خسته کننده

 

5.تعدا پله ها:

تعداد تلاشهایی که شما امیدوارید برای برقراری رابطه تان به عمل آورید.

 

6.اندازه اتاق:

میزان ماجراجویی هر چه کوچک باشد یعنی شما آدم محافظه کاری هستید

 

7.رنگ اتاق شخصیت شماست:

قرمز:احساساتی و پر شور

سیاه و سفید:منطقی

ارغوانی:ماجراجو

زرد و پرتقالی:شادمان و سرحال

رنگین کمان:شما در مورد این که واقعاً چه هستید شک دارید

 

8.شکل میز:زاویه دید شما را نسبت به چیزها یا موقعیت ها نشان می دهد.

مربع: ثابت و منصفانه

گرد: شما می خواهید چیزها را از دیدگاه و نقطه نظر بسیاری افراد دیگر ببینید

مثلث: شما می خواهید مبتکر و اصلی باشید

بی شکل: شما آدم بی اراده ای هستید و همیشه طفره می روید

 

9.میوه ها نشانگر این هستند که شما به دنبال چه نوع دوستانی می گردید

میوه های بزرگتر نشانگر این هستند که نمود فیزیکی و ظاهری برای شما

 بیشتر اهمیت دارد و میوه های کوچکتر به معنی این هستند

 که شخصیت افراد برای شما مهم است.

 

10.این شخص نشانگر نوع دوستانی است که شما به دنبال او هستید.

 

11. چگونگی خوردن میوه نشانگر این است که شما چگونه با دیگران رفتار می کنید.

الف: یعنی شما کینه ای از دیگران به دل نمی گیرید

ب: یعنی شما فقط نکات مثبت دوستانتان را می پذیرید

و از پذیرفتن نکات منفی آنها سرباز می زنید

ج: خوردن آن علیرغم کرم خوردگی یعنی نقاط قوت و ضعف دیگران را می پذیرید

د: دور انداختن یعنی شما آدم بی رحمی هستید.

 

12. 5 حیوان:

دلفین: شغل و حرفه

فیل: خانواده

اسب: عشق

موش: انتظار و احترام

آهو: دوستان شما و چیزهایی که به آن توجه دارید است


آیا باراک اوباما ایرانی است؟




افشای جزئیاتی از مهمترین پرونده قرن




تازه ترین تحقیقات تاریخی نشان داده است که باراک اوباما اصالتاً یک ایرانی است
ایدارتاس ۲۰ مارس در گزارشی اعلام کرد:
تحقیقات تازه ی یک تیم پژوهشهای تاریخی بر روی اصل و نسب
"باراک حسین اوباما "
نشان می دهد که او یک ایرانی الاصل است
.
.
.

به گزارش "آسوشید پرز " دکتر "اندی  واسهول" از "موسسه تحقیقات تاریخی دانشگاه ام آی تی" امریکا
اعلام کرد که مطابق این تحقیقات ، باراک حسین اوباما ذاتا از اهالی جنوب ایران وشیعه است.




بر اساس این تحقیقات، خاندان اوباما همان خاندان معروف اوبامای بوشهر هستند
که در دوران قاجار وطن را رها کرده و به آمریکا رسیده اند.
بر این اساس جدّ بزرگ اوباما "میر حسین خان اوبامایی" که از میرابهای معروف بوشهر بوده
و به همین خاطر نامش "اوباما" یعنی" آب با ما" میباشد.
پس از یک نزاع خونین با سقّاباشیِ ناصرالدین شاه قاجار
از بوشهر فرار کرده و به کشور عثمانی ( ترکیه ی فعلی ) می رود.

وی ابتدا در حلبچه به عنوان تاجر زرد چوبه فعالیت کرده و پس از ارتقا در حوزه تجارت

به عنوان تاجر زعفران به شهر حلب در "سوریه" کنونی میرود.



مقارن با ایام مشروطه "میر حسین خان اوبامایی" در حلب فوت کرده و پسر وی "علی اصغر اوباما"
به خاطر ضدّیت اهالی عثمانی با شیعیان ایرانی خانواده را به سمت طرابلس می برد.
خاندان اوباما در آنجا به تجارت تنباکو مشغول می شود اما پس از ممنوعیت استعمال قلیان،
در این ایام که اندکی قبل از جنگ جهانی دوم بوده پدر بزرگ حسین به همراه خانواده اش
به جنوب غربی آفریقا مهاجرت می کنند.
وی در آنجا برای امرار معاش از پشم شتران پارچه درست می کرده
وبه اسم" ایران برک" به فروش می رسانده که پس از پایان جنگ جهانی به شدت مورد استقبال قرار گرفته
و به همین خاطر از طرف معاون شهردار واشنگتن دی سی به لس آنجلس دعوت می شود.




وی پس از ورود به خاک آمریکا به همراه خانواده اش در تگزاس رحل اقامت می افکند و تولید و تجارت برک
در گویش امریکایی باراک می پردازد اما پس از چندی به خاطر ممنوعیت واردات شتر وپشم به امریکا ورشکست شده وبه ناچار فرزندانش را به مدرسه می فرستد.
پدر باراک یعنی حسین اوباما پس از طی دوران مدرسه و دانشگاه تابعیت ایرانی امریکایی به دست آورد و با یک دختر مسیحی ازدواج کرده و سپس به اصرار خانواده همسرش ناچار به انتخاب مذهب اسلامی – مسیحی می شود اما از انتخاب اسم اسلامی یا ایرانی برای فرزند خود منع می شود.
به همین خاطر با انتخاب نام باراک که در حقیقت همان لفظ فارسی برک است و انتقال نام میانی و نام خانوادگی حسین اوباما برای فرزندش به هویت خود روی فرزندش ادامه می دهد.


احمدی نژاد پس از انتشار این گزارش در مصاحبه ای با شبکه خبری cnn گفت : من هفته ها قبل گفتم که خبر خوشی را در روزهای آینده اعلام خواهد کرد .

دکتر محمود احمدی نژاد اضافه کرد : در سفر استانی هیئت دولت به بوشهر وزیر امور خارجه  با عمّه ی ناتنی اوباما مذاکراتی داشته است ونقطه نظرات ایران را در خصوص برقراری روابط به طرف امریکایی انتقال داده است.

با توجه به تعطیلات نوروز در ایران سخنگوی کاخ سفید نیز در 28 مارس اعلام کرد منتظر واکنش مقامات ایران در این خصوص پس از روز سیزده به در خواهند بود تا صحت وسقم این ادعا که بیشتر به دورغ سیزده شبیه است بررسی شود.
بنا براین گزارش، افشای این امر می تواند دردسر بزرگی برای آینده ی سیاسی اوباما در آمریکا و ایران باشد.

همچنین به گزارش خبرنگار آی طنز نیور، دکتر انوشیروان کیهانی زاده
ضمن قابل قبول دانستن این فرضیه گفت: از آنجائیکه ثابت شده است تمام آدم های مهم در دنیا اصالت ایرانی دارند اینجانب از ابتدا به ایرانی بودن اوباما مشکوک بودم.
تاکنون اوباما از درک و اظهار نظر مدعیات این تاریخ نگاران معذور بوده است.

آقااااااااااااا

هر راه بجز راه تو کج خواهد شد

بی لطف تو آسمان فلج خواهد شد

ما منتظران اگر بخواهیم همه

امسال همان سال فرج خواهد شد....




Jalalposter کارت پستال های نیمه شعبان و تولد امام زمان(عج)

راهی برای((فرار از مرگ!))



آورنده اند که صبح روزی حضرت سلیمان نبی(ع) مردی رادید که سلام کرد و چنگ در دامن حضرت سلیمان انداخت وگفت:«یا سلیمان نبی،به دادم برس!؟ به فریادم برس


سلیمان(ع) با حیرت به چهره ی آن مرد نگریست


چهره ی مرد زرد بود و حال پریشانی داشت و می لرزید و ترسان بود. سلیمان(ع) از او پرسید:«تو کیستی ای مرد؟چهره ات چرا زرد،حالت چرا پریشان و چرا چنین ترسان و لرزانی؟»


مرد پریشان گفت:«به فریادم برس ای سلیمان نبی،که جانم در خطر است.لحظه ای به من نگاه کن. ببین چه حال و روزی دارم.ببین در سینه ام چه غم و چه سوزی دارم! غمخواری دارم و نه یاری دارم و نه دلسوزی


سلیمان با دقت بیشتری به مرد نگریست. رویش از غم ، زرد بود و هر دو لبش کبود.چشم هایش از ترس و نگرانی می خواست از حدقه به در آید.هر لحظه ممکن بود که زندگانی او به سر آید.دل حضرت سلیمان(ع) برای او سوخت.نگاهش را بر او دوخت و پرسید:«ای مرد، چه به سر تو آمده است که چنین ترسان و لرزانی؟چرا این چنین پریشانی؟»


مرد دامن حضرت سلیمان(ع) را رها کرد و . . .


گفت:«عزراییل در من این چنین


یک نظر انداخت پر از خشم و کین


ادامه داد:«آری ای سلیمان نبی، همان یک نگاه پر از خشم و کینی که عزراییل بر من انداخت، آتش بر خرمن هستی ام زد و من چنین بیمار و رنجور و پریشانحال شدم


سلیمان با تعجب نگاهی به آن مرد انداخت و گفت:«بسیار خوب،روشنتر حرف بزن و برایم تعریف کن که چگونه عزراییل را دیدی و آیا او چیزی به تو گفت یا نه


مرد گفت:«نه!چیزی نگفت. من داشتم از راه می گذشتم که ناگاه چشمم به عزراییل افتاد.بسیار خشمگین بود و با خشم به من می نگریست.چنان ترسی در دلم افتاد که چون باید گریختم.لحظه ای هم نایستادم.یک راست به این جا آمدم برای یاری طلبی ازتو ای سلیمان نبی


حضرت سلیمان(ع) پرسید:«حال بگو بدانم، چه کاری از دست من ساخته است ای مرد؟ تو می دانی که چه باید کرد؟ از من چه می خواهی؟ بگو


مرد گفت:« ای سلیمان نبی، زندگی من،در دستان توست.من می دانم که باد به فرمان توست. از تو خواهش می کنم که به باد فرمان دهی. . .


تا مرا ز این جا به هندستان برد


حضرت سلیمان(ع) لحظه ای به فکر فرو رفت.سپس به سوی او رفت گفت:«باشد، می پذیرم. من تو را یاری می دهم و باد را در اختیار تو می نهم، تا تو را به هندوستان ببرد. . .!»


آن روز گذشت،و دیگر روز،سلیمان نبی،عزراییل را دید و به او گفت:«جناب عزراییل،این چه کاری است که با بنده های خدا می کنی؟چرا بر آن ها نگاه پر از خشم و کین می کنی؟»


عزراییل با تعجب پرسید:«من؟ من بر مردمان نگاه پر از خشم و کین می کنم؟بگو ببینم، موضوع چیست ای سلیمان نبی


حضرت سلیمان (ع) گفت:«دیروز،مرد بیچاره ای را ترسانده ای. او آمده بود پیش من. خیلی هم پریشانحال بود.رویش زرد شده بود از ترس، و می لرزید. می گفت عزراییل یک نظر با خشم و کین بر من انداخته و من چنین زار و پریشان شده ام


عزراییل سری تکان داد و گفت:«هان!حالا فهمیدم که کدام مرد را می گویی.آری من او را دیروز در راه دیدم. . .»











سلیمان گفت:«آری، همان است.او نیز می گفت که تو را دیروز در راه دیده است و تو ناگاه به سوی او برگشته ای و با خشم و کین نگاهش کرده ای


عزراییل کمی ساکت ماند و بعد . . .

گفت:«من از خشم کی کردم نظر


از تعجب دیدمش در ره گذر

سلیمان با تعجب پرسید:«از تعجب؟چرا از تعجب؟»

عزراییل گفت:«آری،من با خشم به او نگاه نکردم،بلکه با حیرت و تعجب نگاهش کردم.آن هم فقط یک نظر

حضرت سلیمان با تعجب پرسید:«آخر برای چه او را با تعجب نگاه کردی و او را ترساندی؟»

عزراییل گفت:« راستش از خداوند فرمان رسید که جان آن مرد را در پایان همان روز در هندوستان بگیرم.تعجب من از همین بود که او در اینجا بود، پس من چگونه می توانستم، چند ساعت بعد، جانش را در هندوستان بگیرم؟او که در این مدت کوتاه نمی توانست به هندوستان برود. . .

از عجب گفتم:گر او را صد پرست

او را به هندستان شدن،دور اندراست»

حضرت سلیمان سری جنباند و گفت:«تو حق داشته ای که با تعجب او را نگاه بکنی.ولی او ساعتی پس از آنکه تو را دید به هندوستان رفت و تو هم لابد جانش را در هندوستان گرفتی،به فرمان خداوند متعال

یادم باشد

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام
نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هرگاه ارزش زندگی از یادم رفت
در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه میرود زل بزنم
تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش عشق میبارد
به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه ی قاصدک ها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم ، تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها می توان خیلی چیزها آموخت
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم

 

 

!!! یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد با کسی آنقدر صمیمی نشوم ! شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم ، شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پل های پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم ، شاید تنها چیزی است که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگی ست
یادم باشد که آدمها همه ارزشمندند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
یادم باشد زنده ام ....

یادم باشد هرگاه دلم گرفت
خدا
با من است