نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»
نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»

خدایا،برآورده کن


لوئیز رفدفن، زنی بود با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی غم آلود وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد.

به نرمی گفت: شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.

زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت:  آقا شما را به خدا به محض اینکه بتوانم پولتان را پرداخت می کنم.

جان گفت نسیه نمیدهم. 

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و به گفت و گوی بین آنها گوش می کرد، به مغازه دار گفت: ببین این خانم چه میخواهد، من پرداخت می کنم.

خواربار فروش گفت : لازم نیست خودم میدهم، لیست خریدت کو؟

لوئیز گفت: اینجاست.

صاحب مغازه گفت: لیستت را بگذار روی ترازو و به اندازه وزنش هر چه میخواهی ببر!

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد، از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب دیدند کفه ترازو پایین رفت!

خواربار فروش باورش نمی شد. لوئیز از سر رضایت خندید.

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ی دیگر ترازو کرد و کفه ی ترازو برابر نشد! آنقدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.

در این وقت، خواروبار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است!

کاغذ لیست خرید نبود! دعای زن بود که نوشته بود:

 

ای خدای عزیزم! تو از نیاز من با خبری، آن را برآورده کن.

 

حلقه ای بر گردنم افکنده دوست





 احساس خسران بد احساسیت...

 

عمری که تلف شد و بهره درست را از آن نبردی...
 

وقتی که اندک اندک به مانند ساعتی شنی افتاد و گذشت... .
 

آبی که از جوی گذشت دیگر بر نخواهد گشت...
 

می گذرد غمی نیست؟.... نه می خوام نگذرد... غمی هست...
 

چگونه گذشت؟!
 

ای وای من...
 

چگونه پاسخ دهم؟...
 

امشب... هجوم فشارهای بی لیاقتی از هدیه خداوند خواب را از چشمانم

ربوده...

 

انگار باید جواب دهم و بعد چشمانم را به روی هم گذارم...
 

دلم از کسی نگرفته... خود مقصرم...
 

قصور کردم... قصور...
 

چه زیبا تمام وجود مرا احاطه کرده ای ...خدا...
 

برنامه هایم را به خیال واهی خودم یک به یک چیدم و به طرفه نگاه تو همه

را برچیده دیدم...

 

بسته می گویم....
 

عنانم در دست توست....
 

هرکجا که می خواهی بکش...
 

اشک سبک می کند دلم را...
 

وتو چه زیبا با دلم بازی میکنی...
 

مغرورش می کنی... آرامش می کنی... مطیعش می کنی... . گاه امیدم به صلاح

تو سرکش می شود...

 

آشفته خیال و آشفته قلمم...
 

انگار امشب...
 

نه...
 

می خواهمت... می خوانمت...
 

ای کاش جوابم را بگیرم...
 

خود میدانی ... شوق من به رضای تو بسیار است... مرا از نفسم نجات ده...
 

نمی توانم بنویسم...
 

خود نامه نا نوشته ام را بخوان...

 

هفت مورد


هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناکند:
1-ثروت، بدون زحمت
2-لذت، بدون وجدان
3-دانش، بدون شخصیت
4-تجارت، بدون اخلاق
5-علم، بدون انسانیت
6-عبادت، بدون ایثار
7-سیاست، بدون شرافت

شانس برای تغییر زندگی



در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه
بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غر غر می کردندکه این چه شهری
است که نظم ندارد . حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت . نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیک سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از
وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود :

 

"هر سد یا مانعی میتواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد"

 

احوال غرق شدگان


احوال غرق شدگان


من از غرق شدگان در دریا واب سخن نمیگویم، سخن از غرق شدگان در دریای گناه ومعاصی است، از کسانی که شبانه فیلم وسریالها را دنبال میکنند ونماز صبح را در خواب اند، کسانی که در مساجدجبین وپیشانی شان به سجده وکمرهارا به رکوع خسته میکنند ولی بیرون مدد کارشیطان اند، از کسانی که نام هنرپیشه ها، بازیگران، رقاصان وزنان اوازه خوان را حفظ اند ولی ازنام و لقب سیدالبشر واز سیرت او و اصحاب و ازواجش غافلند.

   ای مسکین غرق در گناه


آیا میدانی تو خدایی را نافرمانی میکنی که اولین واخرین اوست، قادرو تواناست وهیچ امری به غیر اذن او انجام نمیگیرد. ای ضعیف ناتوان، تو پروردگاری را نافرمانی میکنی که اوپادشاه قادر وتواناست. ای متکبر مغرور، بترس که اوکلامت رامیشنود، جایگاهت را میداند سر ونجوایت را میشنود واگاه به همه احوالت است:


أولا یعلمُونَ أنّ اللّه یعلَمُ ما یُسرُّونَ ومَا یُعلنُونَ (البقره 77)

 چگونه است که اعمال و کردار ناشایست خود را از بندگان میپوشی واز او که رب و پروردگار بندگان است حیا نمیکنی؟ نظر و نگاه بندگان را بزرگ ونظر پروردگارت را کم اهمیت میدانی، راستی اگر او خشم گیرد کدام اسمان تو را میپوشد، کدام زمین به تو جا ومکان میدهد وکجا امین خواهی بود؟ مگر او نبود که تورا از عدم خلق نمود، لباس نداشتی تورا لباس پوشاند گرسنه بودی سیرت کرد، تشنه بودی اب به تو عنایت کرد؟
 
چگونه نعمت را با کفر جواب میدهی، بخشش وعطا را با گناه ومعصیت؟ در ملک وزمین و زیر اسمان او، زندگی میکنی از فضا وهوا واز سفره او میخوری وناسپاسی ونافرمانی اورا میکنی؟
میخندی، شاد وسرحالی، به عیش و لهو لعب مشغولی وبالای سرت رب و پروردگارت خشمگین و ناراض است؟ ایا راضی میشوی در ملک وخانه تو، درحریمت علیه تو توطئه شود وتو ارام باشی؟ ولی خود درملک خدایت به معصیت مشغولی. گناه میکنی وبه رحمت او امیدواری...