نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»
نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»

در هیاهوی زندگی...

 
در هیاهوی زندگی دریافتم ؛ چه بسیار دویدن ها که فقط پاهایم را از من گرفت در حالی که گویی ایستاده بودم

، چه بسیار غصه ها که فقط باعث سپیدی موهایم شد در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود ،

دریافتم کسی هست که اگر بخواهد "می شود" و اگر نخواهد "نمی شود"

به همین سادگی ...

کاش نه میدویدم و نه غصه می خوردم فقط او را می خواندم و بس ...






یاد مرگ


ازریلا



"امام صادق علیه السّلام مى فرمایند: یاد مرگ شهوات را در نفس مى میراند و مراکز روئیدن غفلت را نابود مى کند و قلب را به وعده هاى خدا، تقویت مى نماید و طبع را رقیق کرده و نشانه هاى هوى را مى شکند"

 



خواب دیدم خواب اینکه مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

ناله می کردم ولیکن بی جواب

تشنه بودم در پی یک جرعه آب

بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

خسته بودم هیچ کس یارم نشد

زان میان یک تن خریدارم نشد

هر که آمد پیش حرفی راند و رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت

نه رفیقی نه شفیقی نه کسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی

 

آمدند از راه ، نــزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو نام تو چیست

آن یکی فریاد زد رب تو کیست

ای گنه کار سیه دل، بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستجوی

کارهای نیک و زشت خود بگوی

گفتنم عمر خودت کردی تباه

نامه اعمال خود کردی سیاه

ما که ماموران حق داوریم

نک تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود

دست و پایم بسته در زنجیر بود

ناامید از هر کجا و دل فکار

می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانیش فوق کهکشان

چشمهایش زندگانی می سرود

درد را از قلب آدم می زدود

گیسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان حلقه بگوش

صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور

لب که نه، سرچشمه آب حیات

بین دستش کائنات و ممکنات

خاک پایش حسرت عرش برین

طره یی از گیسویش حبل المتین

بر سرش دستار سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

کی به زیبائی او گل میرسید

پیش او یوسف خجالت میکشید

در قدوم آن نگار مه جبین

از جلال حضرت حق آفرین

دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه

صاحب روز قیامت آمده

گوئیا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد

گفت آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را

این که اینجا این چنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است

بار ها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیئت کرده است

این که می بینید در شور است و شین

ذکر لالا ئیش بوده یا حسین

دیگران غرق خوشی و هلهله

دیدم او را غرق شور و هروله

با ادب در مجلس ما می نشست

سینه چاک آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را بر دل خود قاب کرد

اسم من راز و نیازش بوده است

تربتم مهر و نمازش بوده است

پرچم من را به دوشش می کشید

پا برهنه در عزایم می دودید

اقتدا بر خواهرم زینب نمود

بارها لعن امیه کرده است

خویش را نذر رقیه کرده است

تا که دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده

اینکه در پیش شما گردیده بد

جسم و جانش بوی روضه می دهد

حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم به تن کرده کفن

روز تاسوعا شده سقای من

گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا می برم

هر چه باشد او برایم بنده است

او بسوزد صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست او تنها شود

باعث خوشحالی اعدا شود

در قیامت عطر بویش می دهم

پیش مردم آبرویش می دهم

باز بالاتر به روز سرنوشت

میشود همسایه من در بهشت

آری آری هر که پا بست من است

نامه اعمال او دست من است

دو روز مانده به پایان جهان


 

 

دو روز مانده به پایان جهان...

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است...

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز ،تنها دو روز خط نخورده باقی بود...

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد،جیغ زد و جار و جنجال به راه انداخت،خدا سکوت کرد،آسمان و زمین را بهم ریخت،خدا سکوت کرد...

به پر و پای فرشته و انسان پیچید،خدا سکوت کرد.کفر گفت و سجاده دور انداخت،خدا سکوت کرد...

دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد،خدا سکوتش را شکست گفت: عزیزم،اما یک روز دیگر هم رفت.تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی،تنها یک روز دیگر باقی ست،بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن...

ولی او لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز...با یک روز چه کار می توان کرد...

«خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ،گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید.»

 و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن...

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود ،می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد...قدری ایستاد...بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده دارد؟!بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم...

آن وقت شروع کرد به دویدن...زندگی را به سر و رویش پاشید،زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود،می تواند بال بزند،می تواند پا روی خورشید بگذارد،می تواند....

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشد،مقامی را به دست نیاورد اما...

اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید،روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد،سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی شناختند،سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد...

او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد،لذت برد و سرشار شد و بخشید...

عاشق شد و عبور کرد و تمام شد...

او همان یک روز را زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود...!!!

 

انســــــــــانیت...


ایشالا اون دنیا بهمون نگن خاصیت انسان بودن نداره ، هیزم جهنمش کنید ...

 

جملات زیبا گیله مرد


**************************





از مرگ نترسید

از این بترسید که وقتی زنده اید

چیزی درون شما بمیرد به نام "انسانیت"

 




از پل نامردان عبور نکن

بگذار تو را آب ببرد

از ترس شیر به روباه  پناه  نبر

بگذار شیر تو را بخورد

ببر باش و درنده

 

ولی از کنار آهوی بی پناه به آرامی گذر کن



**************

آدمیان به لبخندی که بر لب مینشانند

 و به احساس خوبی که بر جا می نهند

 و به دردی که از یکدیگر میکاهند،

 می ارزند !!!

 و ما بودنشان را می خواهیم

 چون وجودشان زمین را زیباتر می کند...

آدمی را آدمیت لازم است؛

عود را گر بو نباشد، هیزم است ...

 

 

خواستم انسان باشم ...


53117835117713214927.jpg

 

 

 

خواستم انسان باشم

 

 

دوسپاه را برخویشتن انگیختم

 

 

ستم و نادانی

 

 

آتش از دوسنگر بر خویش گشودم

 

 

آشنا و بیگانه

 

 

چنگال ودندان نداشتم

 

 

منقار کرکسان نداشتم

 

 

با نیش در کینه نبودم

 

 

با خارایی در سینه نبودم

 

بند حقیقت پایگیرم شد

صور و سرنوشت آژیرم شد

کنده ای سوخته ام

از درون پیامی دارم