| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
آواى باد انگارآواى خشکسالیست... بگذارتابگویم تقدیر لاابالیست...وقتیکه قلب انسان مانند سنگ باشد...دنیابه این بزرگی یک کوزه سفالیست:بایدکه مهربان بود،بایدکه عشق ورزید...زیراکه زنده بودن،هرلحظه،احتمالیست!.

فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:
خدایا، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.
فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم؛ این بال ها در زمین چندان به کار من نمی آید.
خداوند
بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را
به امانت نگاه می دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند، زیرا که خاک زمینم
دامنگیر است.

فرشته گفت: بازمی گردم، حتما بازمی گردم. این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
فرشته
به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را می
دید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا
این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند.
روزها
گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته
دیگر چیزی از آن گذشته ی دور و زیبا به یاد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش
را.
فرشته فراموش کرد. فرشته در زمین ماند.
فرشته هرگز به بهشت برنگشت.
بی توباخاطره هایت چه کنم؟
همهی ما هزاران آرزو داریم:
چه صدائیست که پیچیده در این جنگل مرگ ؟ چه کسی تیشه بر این شاخه ی افتاده زمین می کوبد؟ این تبر مال تو نیست؟ دستها آن تو نیست ؟ تو چه محکم و چه کاری و چه با عشق و علاقه! به من شاخه ی افتاده ی خشکیده تبر می کوبی! آی آرام بزن می شکند عمق سکوت وای آرام بزن تا نکنم آه تو را! جمع کن هر چه شکستی دل من هیزم خوبی شد! آتشی بردل من زن که ببینی : عشق هم می سوزد ! خوب هم می سوزد
