الهی... با خاطری خسته... دلی به تو بسته! دست از غیر تو شسته...
درانتظار رحمتت نشسته ام. میدهی کریمی نمی دهی حکیمی... می خوانی شاکرم میرانی صابرم...
الهی احوالم چنانست که می دانی واعمالم چنین است که می بینی نه پای گریز دارم ونه زبان ستیز...
الهی مشت خاکی را چه شاید و از او چه برآید و با او چه باید...
«اوست که خورشید را نور اصلی و ماه را نور بازتابی قرار داد».
«ضیاء و ضوء» درخشش و تابشی است که از خود شئ ساطع می شود، مانند تابش و
درخشش چراغ و شمع. و «نور» روشـنـائی و تابـشی است که از خـود شئ ساطع
نمی شود بلکه بازتاب تابش ضیاء است. و اینکه آیه می گوید: خـورشـیـد
«ضیاء» است و ماه «نور»، به این معنی است که تابش خورشید از خود آن است
ولی تابـش ماه از خـود آن نیست بـلـکه بازتاب تابش خورشید است.
(این موضوع در سوره نوح و به نقـل از حضرت نوح آمـده. یعـنی وی چند هـزار سال پـیش از میلاد حضرت مسیح به مـردم گـفـتـه بـوده که: تـابـش خـورشید از خود آن و تابش ماه بازتاب تابش خورشید است. ولی مردم طـبـق معـمـول بوی می خندیده اند).

گاهی باید حرف نزد!
باید سکوت کرد و در سکوت فکر کرد ....
به آدم ها ...
به حرفهایشان ...
به رفتن ها وآمدن هایشان ...
به حرف هایی که دارند و نمی گویند ...
به حرف هایی که ندارند و می گویند ...
به روزها ...
روزهایی که می آیند و نمی دانی از آنها چه میخواهی ...
روزهایی که گذشته و نفهمیدی چه می خواستند بگویند ...
گاهی به خود سکوت هم باید فکر کرد
