
ارزش خوندن این متن به دقایق وقتی هست که شما صرف می کنید
پس سعی کنید این دقایق رو از دست ندید دوستان من
...
..
.
همه ما خودمان را چنین متقاعد می کنیم که زندگی بهتری خواهیم داشت اگر:
شغلمان را تغییر دهیم
مهاجرت کنیم
با افراد تازه ای آشنا شویم
ازدواج کنیم

فکر میکنیم، زندگی بهتر خواهد شد اگر:
ترفیع بگیریم
اقامت بگیریم
با افراد بیشتری آشنا شویم
بچه دار شویم

و خسته می شویم وقتی:
می بینیم رئیسمان ما را درک نمی کند
زبان مشترک نداریم
همدیگر را نمی فهمیم
میبینیم کودکانمان به توجه مداوم نیازمندند
بهتر است صبر کنیم ...

با خود می گوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد که :
رئیسمان تغییر کند
شغلمان را تغییر دهیم
به جای دیگری سفر کنیم
به دنبال دوستان تازه ای بگردیم
همسرمان رفتارش را عوض کند
یک ماشین شیک تر داشته باشیم
بچه هایمان ازدواج کنند
به مرخصی برویم
و در نهایت بازنشسته شویم ...

حقیقت این است که برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد.
اگر الآن نه، پس کی؟
زندگی همواره پر از چالش است.
و مشکلات تمامی نخواهند داشت!
بهتر این است که این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم که با وجود همه این مسائل،
شاد و خوشبخت زندگی کنیم.

موفق و شاد

مرد پلیدی، درآستانه مرگ، کنار دروازه ی دوزخ به فرشته ای برمی خورد.
فرشته به او می گوید: فقط کافی است در زندگی ات یک کار خوب انجام داده باشی، و همان یاری ات می کند. خوب فکر کن.
مرد به یاد می آورد که یک بار، هنگامی که در جنگلی راه می رفت، عنکبوتی را سر راهش دید و راهش را کج کرد تا آن را له نکند.
فرشته لبخند می زند و تار عنکبوتی از آسمان فرود می آید. تا مرد بتواند از راه آن به بهشت صعود کند. گروهی از محکومان دیگر نیز از
تار عنکبوت استفاده می کنند و شروع می کنند به بالا رفتن از آن. اما مرد،
از ترس پاره شدن تار، به سوی آنها برمی گردد و آنها را هل می دهد. در همین
لحظه، تار پاره می شود، و مرد بار دیگر به دوزخ برمی گردد...
صدای فرشته را می شنود که: افسوس، خودخواهی ات تنها کار خوبی را که انجام داده بودی، به پلیدی تبدیل کرد...

روزت را دریاب
با آن مدارا کن؛ این روز از آن توست:
۲۴ ساعت کامل
به قدر کفایت فرصت هست تا روزی بزرگ شود
نگذار هم در پگاه فرو پژمرد.
نان پختن؛
نان شکستن؛
نان قسمت کردن . . .
نان بودن!
ساده است لغزشهای خود را شناختن؛
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من اینچنینم!
ساده است که چگونه می زییم
باری زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم
اندک آرامشی در واپسین ساعات روزی پا در گریز
اندک آرامشی در فاصله روزها
تا دیروز شکل گرفته به فراموشی سپرده نشود
و فردا به هیئت امروز فراز آید . . . .
در تمامی راه ها سنگهائی افتاده است
که وامی داردمان تا آهسته گام برداریم؛
بایستیم؛
به افتادگان یاری دهیم
تا چون ما باز ایستادن را بیاموزند؛
در تمامی راه ها به هر گام سنگهائی افتاده است . . .
انوشیروان
نسبت به «بوذرجمهر» خشمگین شد. دستور داد او را در اتاق تاریکى زندانى
کنند. چندین روز گذشت، انوشیروان کسى را فرستاده تا از وضع حال او جویا
شود. فرستاده انوشیروان، در حالى که او خوشحال و مطمئن بود، از او پرسید:
چگونه در این حالت که سخت در مضیقه اى، فارغ البال مى باشى؟
بوذرجمهر گفت: من (همه روزه) از معجونى که از شش ماده ترکیب شده است،
استفاده مى کنم و این معجون همان گونه که مى بینید، مرا بر سر حال آورده
است. فرستاده پرسید: ممکن است این معجون را به ما معرفى کنى تا در مشکلات
به آن پناه بریم؟ بوذرجمهر در جواب گفت:
ماده اوّل آن «اَلثِّقَةُ بِاللّهِ؛ توکّل بر خداست».
ماده دوّم؛ آنچه مقدر است، خواه و ناخواه رخ مى دهد و بى تابى در برابر آن، مشکلى را حل نخواهد کرد.
ماده سوّم؛ صبر و شکیبایى بهترین چیزى است که در آزمون هاى الهى به کمک انسان مى شتابد.
ماده چهارم؛ اگر صبر نکنم، چه کنم؟ بنابر این با جزع خود را هلاک ننمایم.
ماده پنجم؛ از مشکلى که من دارم، مصائب مشکل ترى نیز وجود دارد؛ پس خدا را شکر که در آن ها گرفتار نشدم!
ماده ششم؛ از ستون به ستون فرج است. این سخن به انوشیروان رسید، او را آزاد و گرامى داشت
کودک فقیر به زحمت به شیشه ماشین
شاسی بلند حاجی رسید و ملتمسانه گفت:
آقا تو رو خدا فقط یه دونه فال بخر..فقط یه دعا بخر...
و حاجی چه با بی محلی و بی اعتنایی تسبیح
خود را می گرداند و برای ظهور آقا دعا می کند...!


چشمان عروسکم را می گیرم
نمی خواهم مثل من ببیند و حسرت بکشد
می ترسم بهانه گیر شود …!


به دنیا آمد تا دختر کسی شود
ازدواج کرد تا همدم کسی شود
بچه دار شد تا مادر کسی شود
برای همه کسی شد
اما خودش بی کس شد
یارب مًا را به فاطمه زهرا ببخش و شعورمان را از ما مگیر
