نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»
نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»

نادرحبیب الهی«ریش سفید»

ما امام حسین خراب کن هستیم!


یکی از مشکلات ما این است که بسیاری از جوان ها دین گریز شده اند، در حالی که واقعا هیچ دشمنی با خدا و اسلام و امام حسین ندارند. اینها بی دین نیستند بلکه تنها به زبان دینی ما معترضند. واژگان دینی اینها باید واژگان فلسفه علم روز باشد و الگوی دینی ای که وجه عقلانی شان را اشباع کند. مشکل اینجاست که مبلغان دین، روی همان بیان های کهنه چند صد سال پیش توقف کرده اند! این کاری است که در نهایت جوان را به سوی مسلمان نما شدن می کشاند!
در حالی که حماسه حسینی الگویی است که می تواند وجه عقلانیت دینی ما را تا قیامت اشباع کند. یک الگوی سرآمد و کامل، متشکل از خطبه ها، شعارها، سلوک، مناجات، پیام و راه اباعبدالله و همین جاست که مطهری، آن اسلام شناس دلسوز و آن روشنفکر دینی زحمت کشیده، با سوز سینه فریاد می زند:«ما امام حسین خراب کن هستیم!»
شیعه امام حسین شدن یعنی پیروی از راه ایشان، اما راه امام حسین کدام است؟ کدام راه لازمه حسینی شدن است؟ اباعبداللهی که در زیارت عاشورا شناختش را از خدا طلب می کنیم و می گوییم «اللهم ارزقنا شفاعه الحسین»، اباعبداللهی که ثبات قدم در کنار او را آرزوی خود قرار داده ایم و دعا می کنیم« و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین» کیست؟ آیا پیرو راه او هستیم؟ آیا اصلا راه او را می شناسیم؟ امام شناسی طریقی است که برای طی آن باید وقت گذاشت و هزینه صرف کرد. امام آیا به اندازه ای که برای تجارت و سفرهای خودمان صرف وقت و تحمل مشقت می کنیم، برای شناخت امام خود نیز وقت گذاشته ایم؟ شیعه به معنای رهرو است و ما تا اولا راه خویش را نشناسیم و ثانیا در آن صادقانه قدم نگذاریم نباید نام خود را شیعه بگذاریم و شفاعت ایشان را طلب کنیم.
ما اولین قدم برای نزدیکی به اباعبدلله شنیدن و فهمیدن پیام ایشان است و آن هم چندان دشوار نیست. چرا که امام حسین در آخرین خطبه هایشان پیام خود را به ما اعلام کرده اند. می فرمایند:« آیا نمی بینید که به حق عمل نمی شود و جلوی باطل را نمی گیرند؟ این امری است که حقیقتا انسان مومن را به دیدار خداوند راغب می کند ( کنایه از آماده شدن برای مبارزه و جهاد و شهادت)
این کلام حکایت از این دارد که امام حسین کسی است که حق را شناخته است. همان حقی که به خاطر آن انجام عمل حج را نیمه کاره رها کرد. حقی که بالاتر از احکام و بالاتر از همه تکالیف و عبادات است یعنی شناخت امام!

تجاوز آشنا : نگاهی به پیامدهای دوستی با جنس دیگر


... تکرار تجسم دختری گریان و مضطرب که به اصرار عاشقش به بهانه راحت صحبت کردن و یا بیان یک مطلب مهم و ... به خلوت  دعوت شده و پس از اعتماد به او و حضور در آن مکان، مورد سوء استفاده جنسی قرار گرفته و با زخمش تنها مانده است، برایم بسیار آزارنده و نگران کننده است، شاید برای دخترانی که به تازگی وارد رابطه با جنس دیگر شده اند، باور کردنی نباشد که این یک واقعیت رایج در بسیاری از ارتباط های عاشقانه است...

یکى از مهم‏ترین پیامدهاى ارتباط با جنس دیگر، وادار شدن ناخواسته و به ‏اجبار نوجوانان به برقرارى رابطه جنسى است. این پدیده که رویای به ‏ظاهردلپذیر و صمیمانه دوستى را به‏ تنفر و دشمنی تبدیل مى‏کند،بارزترین نوع خشونت در جامعه مدرن امروزی است.

تا 30 سال پیش چنین تصور می‏شد که تجاوز همیشه توسط فردی غریبه ومنحرف صورت مى‏گیرد که معمولاً ناگهان به زنى حمله میکند و باخشونت نیاز جنسى خود را برطرف میسازد. اما در سال 1982 مقاله‏ اى در « مجله زن » منتشر شد که با ذکر نمونه‏ های عینی نشان داد نوع دیگرى از تجاوز درجامعه رایج است که تجاوزگر و قربانى، یکدیگر را به‏ خوبى میشناسند و مدت‏ها باهم پیوند دوستى دارند! از آن به بعد اصطلاح «تجاوز در قرار عاشقانه» یا عبارت«تجاوز آشنا » بر سر زبان‏ها افتاد.

تجربه نشان می دهد بیشتر کسانى که مرتکب این کار می ‏شوند نه محرومیت جنسى دارند و نه نسبت به ‏بقیه به‏ طور مشخص خلافکارترند، بلکه پسران خوب و نجیب و قابل اعتماد نیز در موقعیت‏ هاى خاص قرار عاشقانه از نظر شهوانی تحریک می ‏شوند .

علاوه بر این‏ تداوم دوستى و تبدیل شدن رابطه اتفاقى اولیه به ‏رابطه‏ اى پایدار و نیز سوء تعبیرهاى ارتباطى و برداشت‏ هاى نادرستى که دو طرف از رفتارهاى کلامى و غیرکلامى هم دارند مى‏ تواند باعث خشونت و تجاوز در روابط عاشقانه شود...

گریه بر امام حسین (ع) چه ثوابی دارد؟

امام حسین (ع)

در کتاب امالى از حضرت رضا علیه السّلام روایت میکند که فرمود: کسى که یاد آور مصیبت ما شود و براى آن ستم‏هائى که در حق ما شده گریه کند درجه وى فرداى قیامت نظیر درجه ما خواهد بود. کسى که متذکر مصیبت ما گردد و گریان شود و دیگران را هم گریان کند چشم وى در آن روزى که همه چشم‏ها گریانند گریان نخواهد بود. اگر کسى در مجلسى بنشیند که امر دین ما خاندان در آن زنده و تقویت شود قلب او در آن روزى که عموم قلب‏ها مى‏میرند نخواهد مرد.

در تفسیر على بن ابراهیم از حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام روایت میکند که فرمود: کسى که نام ما را ببرد یا نام ما نزد او برده شود و بقدر بال مگس اشک از چشمش خارج شود خدا گناهان او را مى‏آمرزد و لو اینکه مثل کف دریا باشد.

در کتاب مجالس مفید و امالى شیخ طوسى از امام جعفر صادق علیه السّلام روایت میکند که فرمود: نفس کشیدن با غم و اندوه براى مظلومیت ما خاندان، تسبیح گفتن براى خدا و مغموم بودن از براى ما، عبادت و پوشیده داشتن اسرار ما جهاد فی سبیل اللَّه خواهد بود، سپس فرمود: واجب است که این حدیث رابا طلا بنویسند.

در کتاب کامل الزیارات از ابن خارجه نقل میکند که گفت: ما نزد امام جعفر صادق علیه السّلام بودیم و نامى از امام حسین علیه السّلام برده شد، امام صادق گریان شد و ما هم گریستیم. سپس آن بزرگوار فرمود: امام حسین فرموده: من کشته اشک میباشم، هیچ مؤمنى یاد آور من نمى‏شود مگر اینکه گریان خواهد شد.

کتاب کامل الزیارات از امام حسین علیه السّلام روایت میکند که فرمود: من کشته اشک هستم. (من منسوب به اشک و گریه و سبب آنها میباشم) کسى با غم و اندوهناکى بزیارت من نمى‏آید مگر اینکه خدا او را با خوشحالى نزد اهل و عیالش باز مى‏گرداند.

در کتاب امالى شیخ از محمّد بن ابى عماره کوفى نقل میکند که گفت: از امام جعفر صادق علیه السّلام شنیدم میفرمود: کسى که براى خونى که از ما ریخته شده، یا حقى که از ما پامال شده، یا عرض و آبروئى که از ما از بین رفته، یا براى یکى از شیعیان ما چشمش یک قطره اشک بریزد خداى رؤف او را سال‏هاى متمادى در بهشت جاى خواهد داد.

در کتاب امالى شیخ از امام جعفر صادق علیه السّلام روایت میکند که فرمود: هر جزع و فزع و گریه‏اى مکروه است غیر از جزع و گریه براى امام حسین علیه السّلام.

در کتاب امالى ابن الشیخ از حضرت صادق علیه السّلام روایت میکند که فرمود: امام حسین که نزد پروردگار میباشد به لشکرگاه و محل قبر خود و شهیدانى که نزدیک آن حضرت مدفونند و زوار خویشتن نظر مرحمت مى‏کند. امام حسین علیه السّلام نام زوار و نام پدران آنان و مقام و منزلتى که نزد خدا دارند از شما که نام فرزند خود را میدانید بهتر میشناسد و بهتر میداند. آن بزرگوار هر کسى را که برایش گریه میکند مى‏بیند و برایش طلب مغفرت مینماید، ازپدران خود تقاضا میکند که براى زوارش طلب آمرزش نمایند.

 امام حسین میفرماید: اگر زائر من بداند که خدا چه ثوابهائى برایش مهیا نموده است خوشحالى وى از گریه و زارى او بیشتر خواهد شد، هنگامى که زائر آن حضرت از زیارت برمیگردد هیچ گناهى نخواهد داشت.

در تفسیر على بن ابراهیم از حضرت على بن الحسین علیه السّلام روایت میکند که فرمود: هر گاه چشم شخص مؤمنى براى شهادت امام حسین بقدرى پر از اشک شود که به گونه‏هاى صورتش بچکد خدا او را دائما در غرفه‏هاى بهشتى جاى خواهد داد. (و ... ) خدا اذیت و آزارها را از او دور میکند و روز قیامت وى را از غضب خود و آتش جهنم در امان خواهد داشت.

در امالی صدوق از حضرت رضا علیه السّلام روایت میکند که فرمود: کسى که روز عاشورا بدنبال کارى نرود خدا حاجت‏هاى دنیا و آخرت او را روا خواهد کرد. کسى که روز عاشورا روز مصیبت و حزن و گریه او باشد خدا روز قیامت را روز فرح و خوشحالى وى قرار خواهد داد و چشم او در بهشت بما روشن خواهد شد.(1)



پی نوشت:
(1) تمام روایات این مطلب از " بحار الأنوار ج‏44، ص 278  باب 34 ثواب البکاء على مصیبته و مصائب سائر الأئمة ع" می باشد.

زندگی .........


پیــــرمرد روستا زاده اے بود که یک پســـر و یک اسب داشت؛ روزی اسب پیرمرد فــــرار کـــرد، همه همسایه ها بـــرای دلـــداری به خـــانه پیـــرمرد آمدند و گفتند: عجـــب شـــانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد!

روستا زاده پیــــر جواب داد: از کـــجا می دانید که ایـــن از خوش شانسی من بـــوده یا از بـــد شانسی ام؟ همسایه ها با تـــعجب جــــواب دادن: خــــوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجــــرا نگذشته بـــود که اسب پیــــرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه بـــرگشت. این بار همسایه ها بــــراے تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی کـــه اسبت به همراه بیست اسب دیگـــر به خانه بر گشت!

پیر مرد بار دیگــــر در جــواب گـــفت: از کجا مـــےدانید که ایــن از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟

فـــــــردای آن روز پـــسر پیــــرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خــــورد و پایش شـــکست. همسایه ها بار دیگــــر آمدند و گـــفتند: عـــجب شانس بدی! و کـــشاورز پیــــر گفت: از کجـــا مــے دانید که این از خوش شانسی مـــن بوده یا از بد شانسی ام؟

و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گـــفتند: خب مـــعلومه که از بد شانسیه تـــو بـوده پیـــرمرد کـــودن!

چــــند روز بــعد نیــــروهای دولتــــے برای ســــربازگیری از راه رسیدند و تمام جـــوانان ســـالم را برای جـــنگ در ســــرزمینی دوردست با خود بردند. پســـر کشاورز پیر به خاطـــــر پاے شـــکسته اش از اعــــزام، مـــعاف شد.

هـــمسایه ها بار دیگـــــر بـــرای تبـــریک به خانــه پیــــرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پســـرت مــعاف شد! و کــشاورز پیــــر گفت: از کــجا مـــے دانید که…؟

خیلی از ما اتفاقاتی در زندگــــــــے خــــود داشتیم؛اتفاقـــاتی کـــه از نظر ظـــاهـــری بـــرای ما بـــد بوده اند اما براے مــا خـــیر زیادی در آن نهفته بوده است...

خـــــداوند یگــــانه تکیه گــــاه من و توست!

پس...

بـــه "تدبیرش" اعتماد کـــــن..

بـــه "حـکمتش" دل بســـپار...

بـــه او "تـوکــــــــــــل" کـــــن...

و ...


بـــه سمت او "قدمـے بردار".

سکوت سرشار از ناگفته هاست...


دلتنگیهای آدمی را باد ترانه‌یی می‌خواند،
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می‌گیرد،
و هر دانه‌ی برفی به اشکی نریخته می‌ماند.
سکوت سرشار از سخنان ناگفته ا‌ست؛
از حرکات نا‌کرده،
اعتراف به عشق‌های نهان ،
و شگفتی‌های به زبان نیامده،
دراین سکوت حقیقت ما نهفته است؛
حقیقت تو و من.

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌کنم،
که چراغها و نشانه‌ها را در ظلمات‌مان ببیند.
گوشی
که صداها و شناسه‌ها را در بیهوشی‌مان بشنود.
برای تو و خویش
روحی
که این‌همه را در خود گیرد و بپذیرد.
و زبانی
که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد،
و بگذارد از آن‌چیزها که در بندمان کشیده‌است سخن بگوییم.

گاه آنچه که ما را به حقیقت می‌رساند،
خود از آن عاریست!
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می‌بخشد.

از بختیاری ماست شاید
که آنچه می‌خواهیم یا به دست نمی‌آید،
یا از دست می‌گریزد.

می‌خواهم آب شوم در گستره‌ی افق؛
آنجا که دریا به آخر می‌رسد،
و آسمان آغاز می شود.
می‌خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم.
حس می‌کنم می دانم؛
دست می سایم و می‌ترسم؛
باورمی‌کنم و امیدوارم؛
که هیچ‌چیز با آن به عناد برنخیزد.
می‌خواهم آب شوم در گستره‌ی افق؛
آنجا که دریا به آخر می‌رسد،
و آسمان آغاز می شود.

چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا
دستی یاری‌دهنده،
کلامی مهر‌آمیز،
نوازشی،
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پا منشین!
آماده شو
که دیگر بار و دیگر بار
دام بازگستری!

پس از سفرهای بسیار
و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان‌خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم،
بادبان برچینم،
پارو وارهانم،
سکان رها کنم،
به خلوت لنگرگاهت درآیم
و درکنارت پهلو گیرم؛
آغوشت را بازیابم،
استوای امن زمین را،
زیر پای خویش.

پنجه در افکنده‌ایم با دست‌هایمان
به‌جای رها شدن
سنگین، سنگین بر دوش می‌کشیم، بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیزمند رهایی است،
نه تصاحب.
در راه خویش ایثار باید،
نه انجام وظیفه.

سپیده‌دمان از پس شبی دراز،
در جان خویش آواز خروسی می‌شنوم،
از دوردست،
و با سومین بانگش درمی‌یابم که
رسوا شده‌ام.

زخم‌زننده،
مقاومت‌ناپذیر،
شگفت‌انگیز،
و پرراز و رمز است،
آفرینش و همه‌ی آن چیزها که شدن را امکان می‌دهد.

هر مرگ اشارتی است،
به حیاتی دیگر.

این‌همه پیچ،
این‌همه گذر،
این‌همه چراغ،
این‌همه علامت،
همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم،
خودم،
هدفم،
و به تو.
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف راه می‌نماید.

جویای راه خویش باش،
از این سان که منم!
در تکاپوی انسان شدن.
در میان راه،
دیدار می‌کنیم حقیقت را،
آزادی را،
خود را،
در میان راه می‌بالد و به بار می‌نشیند،
دوستیی که توانمان می‌دهد،
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری.
این است راه تو من.

در وجود هرکس رازی بزرگ نهان است،
داستانی، راهی، بیراهه‌ای
طرح‌افکندن این راز،
راز من و راز تو،
راز زندگی،
پاداش بزرگ تلاشی پرحاصل است.

بسیاروقت‌ها با یکدیگر از غم و شادی خویش،
سخن ساز می‌کنیم.
اما در همه‌چیزی رازی نیست.
گاه سخن گفتن از زخم‌ها نیازی نیست.
سکوت ملال‌ها، از راز ما سخن تواند گفت.

به تو نگاه می‌کنم،
و می‌دانم که تو تنها نیازمند یکی نگاهی؛
تا به تو دل دهد،
آسوده‌خاطرت کند،
بگشایدت،
تا به درآیی.
من پا پس می‌کشم،
و در نیمه‌گشوده به روی تو بسته می‌شود.

پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم،
از دیگران شکوه آغاز می‌کنم.
فریاد می‌کشم که ترکم گفته‌اند.
چرا از خود نمی‌پرسم،
کسی را دارم
که احساسم را،
اندیشه و رویایم،
زندگیم را،
با او قسمت کنم؟
آغاز جداسری شاید از دیگران نبود.

حلقه‌های مداوم،
پیاپی تا دوردست،
تصمیم درست صادقانه؛
با خود وفادار می‌مانم آیا؟
یا راهی سهل‌تر انتخاب می‌کنم؟!

بی‌اعتمادی دری است
خودستایی و بیم، چفت و بست غرور است.
و تهیدستی دیوار است و لولا است،
زندانی را که در آن محبوس رای خویشیم.
دلتنگی‌مان را برای آزادی و دلخواه دیگران‌ بودن،
از رخنه‌هایش تنفس می‌کنیم.
تو و من
توان آن را یافتیم که برگشاییم؛
که خود را بگشاییم.

بر آنچه دلخواه من است، حمله نمی‌برم
خود را به تمامی بر آن می‌افکنم.
اگر بر آنم که دیگربار و دیگربار،
برپای بتوانم‌خاست،
راهی به‌جز اینم نیست.

توان صبر کردن برای رویارویی با آنچه باید روی دهد،
برای مواجهه با آنچه روی می‌دهد،
شکیبیدن،
گشاده‌بودن،
تحمل‌کردن،
آزاد بودن.

چندان‌که به شکوه درمی‌آییم،
از سرمای پیرامون خویش،
از ظلمت،
از کمبود نوری گرمی‌بخش،
چون همیشه می‌بندیم دریچه کلبه‌مان را،
روحمان را.

اگر می‌خواهی نگهم داری، دوست من!
از دستم می‌دهی.
اگر می‌خواهی همراهیم کنی، دوست من!
تا انسان آزادی باشم،
میان ما، همبستگی از آن‌گونه می‌روید،
که زندگی هر دو تن ما را،
غرقه در شکوفه می‌کند.

من آموخته‌ام،
به خود گوش فرا دهم،
و صدایی بشنوم
که با من می‌گوید:
این لحظه مرا چه هدیه خواهد داد؟
نیاموخته‌ام گوش فرا دادن به صدایی را
که با من در سخن است
و بی‌وقفه می‌پرسد:
من بدین لحظه چه هدیه خواهم داد؟

شبنم و برگها یخ‌زده‌است
و آرزوهای من نیز.
ابرهای برف‌زا بر آسمان درهم‌می‌پیچد،
باد می‌وزد و طوفان درمی‌رسد،
زخم‌های من می‌فسرد.
یخ آب می‌شود،
در روح من،
اندیشه‌هایم.
بهار، حضور توست؛
بودن توست.

کسی می‌گوید:
آری،
به تولد من،
به زندگیم،
به بودنم،
ضعفم،
ناتوانیم،
مرگم.

کسی می‌گوید:
آری،
به من،
به تو،
و از انتظار طولانی شنیدن پاسخ من،
شنیدن پاسخ تو،
خسته نمی‌شود.

پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم.
وگرنه می‌شکنیم بالهای دوستی‌مان را.

با درافکندن خود به دره،
شاید سرانجام به شناسایی خود توفیق یابیم.

زیر پایم،
زمین از سم‌ضربه‌ی اسبان می‌لرزد.
چهارنعل می‌گذرند، اسبان،
وحشی، گسیخته‌افسار،وحشت‌زده.
به پیش می‌گریزند.
در یالهاشان گره می‌خورد، آرزوهایم.
دوشادوششان می‌گریزد خواست‌هایم.
هوا سرشار از بوی اسب است
و غم
و اندکی خنده.

در افق،
نقطه‌های سیاه کوچکی می‌رقصند،
و زمینی که بر آن ایستاده‌ام،
دیگر باره آرام یافته است.
پنداری رویایی بود و همین.
رویای آزادی
یا احساس حبس و بند.

در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن،
همدلی صادقانه
وفاداری ریشه‌دار
اعتماد کن.

از تنهایی مگریز.
به تنهایی مگریز.
گهگاه آن را بجوی و تحمل کن.
به آرامش خاطر مجالی ده.

یکدگر را می‌آزاریم،
بی‌آنکه بخواهیم.
شاید بهتر آن باشد که دست به دست یکدیگر دهیم؛
بی‌سخنی.
دستی که گشاده است،
می‌برد،
می‌آورد،
رهنمونت می‌شود،
به خانه‌ای که نور دلچسبش،
گرمی‌بخش است.

از کسی نمی‌پرسند
چه هنگام می‌تواند خدانگهدار بگوید،
از عادات انسانیش نمی‌پرسند،
از خویشتنش نمی‌پرسند.
زمانی به ناگاه،
باید با آن روی در روی درآید،
تاب آرد،
بپذیرد
وداع را،
درد مرگ را،
فروریختن را.